*.*.*سرزمین عجیــــب و غریـــــب*.*.*

محمد علی بهمنی

m.t

با همه بی سر و سامانی ام


باز به دنبال پریشانی ام



طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

در پی ویران شدن آنی ام


آمده ام بلکه نگاهم کنی

 

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام


دل خوش گرمای کسی نیستم

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام


آمده ام با عطش سال ها

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام


ماهی ی برگشته ز دریا شدم

 

تا تو بگیری و بمیرانی ام



خوب ترین حادثه می دانمت

 

خوب ترین حادثه می دانی ام؟


حرف بزن . ابر مرا باز کن

 

دیر زمانی ست که بارانی ام


حرف بزن حرف بزن سال هاست

 

تشنه ی یک صحبت طولانی ام


ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

 

ها... نکشانی به پشیمانی ام!




[ سه شنبه 8 مهر 1393 ] [ 09:50 بعد از ظهر ] [ melika t ] [ نظرات() ]



حمید مصدق

m.t

من پذیرفتم شکست خویش را،


پندهای عقل دوراندیش را،


من پذیرفتم که عشق افسانه است...


این دل درد آشنا دیوانه است


 میروم شاید فراموشت کنم


با فراموشی هم آغوشت کنم


 میروم از رفتن من شاد باش


 از عذاب دیدنم آزاد باش


گرچه تو تنهاتر از من میشوی


آرزو دارم شبی عاشق شوی


آرزو دارم بفهمی درد را


تلخی برخوردهای سرد را


 آرزو دارم خدا شادت کند


بعد شادی تشنه ی نامم کند


 آرزو دارم شبی سردت کند


بعد آن شب همدم دردت کند


تا بفهمی با دلم بد کرده ای


با وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای......


می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی


 می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی....



می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

       نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....




[ سه شنبه 8 مهر 1393 ] [ 09:42 بعد از ظهر ] [ melika t ] [ نظرات() ]